|
بخت من تا یاد دارم با سیاهی جمع بود ماههای عمر من دائم محرم بوده است !! + حکایت شده در شنبه بیست و یکم دی 1387 12:40 توسط عبد الله فضلي |
یک طرح قشنگ و عالی و ناب کشید تصویر گلی به صفحه ی قاب کشید نقاش ازل نشست و با دست خدا در برکه ی آب عکس مهتاب کشید بگذاشت کنار خود سبو را خورشید آرام گرفت دست او را خورشید نوشید به امر آسمان مستی کرد آورد به لب راز مگو را خورشید با تیشه به ریشه های بیداد زدی چون کوه، خودت را به صف باد زدی با دست گرفت گوش خود را تاریخ آن روز که با سکوت فریاد زدی از شاخه ی معرفت نمی چیدیمت چون آیینه، شکسته، می پاشیدیمت ای ماه ! چه خوب شد نبودیم آن روز! بودیم اگر ، یقین نمی دیدیمت از نخل و سکوت و ماه باید پرسید از گریه و درد و آه باید پرسید اندازه ی وسعت غمت را مولا! در نیمه ی شب ز چاه باید پرسید + حکایت شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 19:26 توسط عبد الله فضلي |
دشنام به نام شعر های بی تو زنجیر به گام شعر های بی تو بعد از تو کسی به شاعری فکر نکرد + حکایت شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 18:13 توسط عبد الله فضلي |
صحن و حرم و مناره و گلدسته انگار کسی مرا به عشقت بسته محتاج نوازش تو ام آقا جان! چندیست که خسته ام ز دنیا، خسته. + حکایت شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387 22:52 توسط عبد الله فضلي |
۱. حرفهایم را خوردم. درونم پر از (( دوستت دارم )) شد ! ۲. پایین ترین نقطه از سطح دریا آنجاست که از چشمان تو افتادم . ۳. چشمهایت را ببند ! چقدر حرف عاشقانه می زنی !؟... + حکایت شده در پنجشنبه نهم آبان 1387 11:59 توسط عبد الله فضلي |
۱. چندیست که با یاد تو من مانوسم در دایره خیال تو محبوسم هر بار پیامک تو را می خوانم انگار که من لب تو را می بوسم ۲. آقا! چه عجب که کردی از ما یادی یکباره چه شد به یاد ما افتادی؟ ای کاش به جای دادن اس ام اس می آمدی و بوسه به ما می دادی ۳. خشکید لبم ، بیا و کامی بفرست از جانب خود قند تمامی بفرست ای دوست! مرا مبر ز یاد و از لطف گهگاه برای من پیامی بفرست ۴. گهگاه پیام می فرستی چندی گاهی در این رابطه را می بندی جز لحظه ی رویت پیامت اما بر روی لبم نمی رود لبخندی ۵. انداخت به لرزه گوشی ناب مرا پاشید به هم پازل اعصاب مرا آن روز پیامکت سراغم آمد هم خواب مرا ربود و هم قاب مرا! + حکایت شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387 16:7 توسط عبد الله فضلي |
هر چند که دل، هرزه و هر جایی بود با عشق، اقامتش تماشایی بود حاشا که سپاس از دهانش افتد او هرچه که دیده بود زیبایی بود + حکایت شده در چهارشنبه سوم مهر 1387 19:51 توسط عبد الله فضلي |
یک نخل ، کنار چند قایق بکَشید یک منظره از دشت شقایق بکَشید این زنگ، برای رسم ِِعکس ِدل من یک شهر پر از جوان عاشق بکَشید
+ حکایت شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 17:53 توسط عبد الله فضلي |
افطار رسیده و رطب می خواهم. افطاری پاک و مستحب می خواهم. خود را برسان خانه، اذان می گویند... یک بوسه از آن گوشه ی لب می خواهم. + حکایت شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 10:50 توسط عبد الله فضلي |
طنز حکم سفری شبانه در دستش بود! * می رفت و ... غم زمانه در دستش بود بازیکن ما ، جای ِ مدالی رنگین دیدم که بلیط خانه در دستش بود! *زنبیل پر از ترانه در دستش بود ( جلیل صفر بیگی) + حکایت شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 21:35 توسط عبد الله فضلي |
آتش به تن فراق خواهد افتاد قفل در این اتاق خواهد افتاد می آیی و ...با قیامت آمدنت خوشبختی ام اتفاق خواهد افتاد + حکایت شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 22:33 توسط عبد الله فضلي |
به صحرا رفته بودم . زمین ، دور از چشم باران ، خود را روبروی خورشید عریان کرده بود و نخلهای پیر غیرتشان را در اشکهای خشکیده به سویش پرتاب می کردند و باد، آتش بیار معرکه بود . + حکایت شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 0:21 توسط عبد الله فضلي |
در دست ، عصا همسفرش بود آن مرد در فکر شفای پسرش بود آن مرد ای کاش ! که رنگ روزگارش ، همچون یکرنگیِ موهای سرش بود آن مرد + حکایت شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387 15:24 توسط عبد الله فضلي |
دریا: تا کی به دفِ نمی شود ها بزنم خود را عوض کسی دگر جا بزنم خسته شده ام ، شمال هم نزدیک است وقتش شده تا که دل به دریا بزنم جنگل: موهای مجعد و پریشان داری دختر ! تو هزار و چند خواهان داری از روسری و لباس سبزت پیداست یک دوست پسر به نام باران داری ! باران: همصحبت گل، رفیق شالی هایی مانند همیشه، این حوالی هایی اینطور که اهل این محل می گویند: مهمان همیشه ی شمالی هایی گرگان + حکایت شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387 21:4 توسط عبد الله فضلي |
...و مانده نامه ی من بی جواب ، همیشه قرار های پیاپی توی خواب همیشه به زیر روسری ات آبشار گیسو پهن نصیب من سیاهی چادر، سراب ، همیشه تو پادشاه دل من برنده و مغرور و من مچاله و داغان ، خراب ، همیشه کلاس درس ، من و غرق در تماشا ، تو به فکر جزوه و استاد ، در کتاب، همیشه تو در « مذکر غایب » « هو » « هما » یا « هم » و من « مونث » و « انت » تو را خطاب ، همیشه همیشه بوده ای و تا همیشه خواهم گفت غزل به پشت غزل شعر های ناب، همیشه ...... دوباره موقع رفتن ، دوباره ساعت پنج! دوباره تکه ماهی در شتاب ، همیشه + حکایت شده در یکشنبه نهم تیر 1387 14:28 توسط عبد الله فضلي |
همواره تو لول لول هستی ای دل در حالت ضرب و زول ۲ ! هستی ای دل در خانه ی تو آمد وشد بسیار است همچون وب بولفضول هستی ای دل پیوسته دچار درد دوری هستی در غصه ی آن گور بگوری هستی از قصه ات ای دل همگی می خندند چون اتیکت خانم نوری هستی از غصه ی روز گار خوابت برده در حالت احتضار خوابت برده ای دل چه شده قافیه را باخته ای۳ چون املت دسته دارخوابت برده ای دل به تو چه که همره او باشی ؟ تو رو س نه نه۴ که مثل یارو باشی؟ باید که به دولت نهم گیر دهی ! تا شکل و شبیه مرد رندو باشی ای دل که تو اهل ناکجا آبادی خون گشته به پای دیگران افتادی ای خانه ات آباد ! تو هم چون ملا از همت و لطف دیگران۵ آبادی دادی تو کلید و قفل شعرم وا شد ۶ طنازی و جرم دلبران افشا شد ای دل تو کلید از کجا دزدیدی ؟ از خانه شعر طنز خالو راشد ؟
۱. الف: این دل ما حرف سرش نمی شود. کار هر روز ش شد ه سر زدن به دلبرهایش.کاریش نمی شود کرد . برای آشنایی با دلبر های محترم بر روی لینک ها بکیلیکید! ب: دلبران گرامی هر چه سریعتر نسبت به پرداخت حق الزحمه تبلیغاتشان اقدامات لازم را مبذول فرمایند! ج: شباهتهای بین دل و دلبر ها کاملا غیر اتفاقی است! ۲.زور دل ما مانند زور بولفضول شبیه بچه های دو ساله س!! ۳. این مصراع را با صنعت ایهام بخوانید! ۴. همان به تو چه مربوط خودمان!! ۵. این دیگران می تواند برادر آدم باشد!! ۶. به علت اقتضائات شاعری و گیر کردن شدید در قافیه کمک کرده شعر را با لهجه غلیظ اصفهانی بخوانید!! + حکایت شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 18:54 توسط عبد الله فضلي |
۱. یک فصل دوباره از کتابی خالی یک قصه که نه یک تب و تابی خالی: آن مرد دوباره رفت جایش خوابید کز کرد درون رختخوابی خالی ۲. آمد ... و کلاه خویش را قاضی کرد بر حال گذشته چشم اندازی کرد عمری دل او زمانه را بازی داد یک عمر زمانه با دلش بازی کرد + حکایت شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 19:50 توسط عبد الله فضلي |
لیلای من زنی است سزاوار هر سپاس چیزی شبیه گلشنی از بوته های یاس یکسوست او، حضور بهاری ز برگ و بر یکسو منم ، درخت تکیده زخشم داس احساس می کنم که کنارم نشسته است درک پری کجا و پریشانی حواس ؟ دیری است با خیال رخش سرشدست عمر پیری رسید و باز هنوز است ناشناس کارم شده صدا زدن نام او فقط ! بی شرم و بی بهانه و بی شک و بی هراس ترسیم قامت و رخ او کار دست نیست سبک خیال باید و صورتگر قیاس .... « یک دست جام باده و یک ..» آه نیست او! آن دست من به دست نسیم است در تماس + حکایت شده در شنبه یازدهم خرداد 1387 22:45 توسط عبد الله فضلي |
چادر گلی خوشکل خود را سر کن در کوچه بیا ، عنایتی دیگر کن در شهر بجز درد تو دارویی نیست! لبخند بزن ، حال مرا بهتر کن + حکایت شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387 14:11 توسط عبد الله فضلي |
روز ها گذشته اند لچظه های ناب عمر ، رفته ،بر نگشته اند . تا نگاه می کنی زمان پیری است باورت نمی شود ولی بیست و هشت سالگی رسیده است. خسته از عبور لحظه ها ناتوان ز عودت گذشته ها پشت دیوار بیست و هشت سالگی نشسته ای دلت شکسته است! گریه می کنی ، چرا؟ باز هم همان حکایت همیشگی: عزیز ،رفته است. بعد پنج ماه سبزی و بهار بعد یک خیال سبز ز عشق یادگار ، یار رفته است دلخوشی از این دیار رفته است ......... دوستان تمام، ناتمام! خانواده غرق درد خویش مردم زمانه فکر انتقام!. چشمهای کوچه منتظر ، تا کسی میان خانه ها بر بساط درد خویش دود عاشقی هوا کند ـ جفا کند ـ . ناگهان کلاغهای شهر ، قار و قار وقار وقار ، این خطای شوم ر ا برملا کند: (( آی گوشهای منتظر! خبر ،خبر یک نفر ، بی اجازه ی دختران شهر یا بدون آنکه عقل را خبر کند! رفته دل سپرده است آبروی شهر را پاک برده است ...)) ........ آی، روزهای تازه آمده ! ـ روز های تلخ بیست و هشت سالگی ـ از چه مثل او چنین شتاب می کنید؟ اینچنین چرا برای طی شدن سعی بی حساب می کنید این حقیقتی است تلخ تلخ: هر که رفته بر نگشته است! حسرت دوباره دیدنش چو خار بر دلم نشسته است. ....... آی روز های تازه آمده ! بهر خود کمی صفا کنید بهر من تولدی دوباره نیست لا اقل شما برای خود جشن کوچکی به پا کنید....... + حکایت شده در شنبه چهارم خرداد 1387 20:18 توسط عبد الله فضلي |
پوزش: پس از گذاشتن این مطلب در وبلاگ توسط عزیزی متوجه شدیم( به قسمت نظرات مراجعه شود) که یک سرقت ادبی توسط بنده البته نه برای خود بلکه برای شاعری دیگر نا خواسته انجام شده. لذا ضمن تشکر از آن عزیز از آقایان ایرج میزرا و صائب تبریزی( به ترتیب حروف الفبا!!) عذرخواهی میکنم. بیت آخر را هم چون نمی شود کاریش کرد کاریش نمی کنیم.!! یکی از دوستان عزیز و قدیمی من شیخ روح الله هاشمی است. ایشان هر چند گاه با پیامی من را شرمنده دوستی خود می کند. چندی قبل شعری از ایرج میرزا!!! را از باب نصیحت و تذکر برای من sendکرد و همین شعر باعث شد من نیز چند بیت در جوابش بگویم که البته بعدا تبدیل یه شعر طولانی شد . این شعر هرچند دچار پراکنده گویی شده است ولی شاید خواندنش خالی از لطف نباشد: فکر شنبه تلخ کرده جمعه اطفال را عشرت امروز بی اندیشه فردا خوش است . ایرج میرزا!!! فکر شنبه زنده گردانده مرا در این قفس ور نه کی در جمعه ها ماندن چنین تنها خوش است طفل دل هیچش ز عشرت ها نمی آرد به یاد جمعه ها و شنبه ها با یاد عشرت ها خوش است گرچه شعرت نکته ای پر مغز و پر مفهوم داشت درک مفهومش به دست شیخ روح الله!! خوش است - قافیه انگار چون شاعر درون گل تپید - خر شدن! آنگاه ماندن در گل معنا خوش است گاهگاهی سوی من اس ام اسی ارسال کن خواندن اس ام اسی از حضرت آقا خوش است دوش دیدم روی او !؟ گفتم که آواز دهل خوش بود لیکن شنیدن از ده بالا خوش است! خواستم گویم کمی حرف سیاسی توی شعر لیک گفتم من به خود : ول کن دلت بابا خوش است! جای این اشعار من بهر معلم گفتن* مژده توزیع بن یا سبد کالا خوش است تا برآمد از نیامش ذوالفقار شعر من بهر اشعار دگر در رفتن و پروا خوش است!!! شاعر ما بهر خود نوشابه ای هم باز کرد! خوردن نوشابه هم درموسم گرما خوش است این همه گفتم ولی بر قول ایرج میرزا !!!!: عشرت امروز بی اندیشه فردا خوش است * شعر در هفته معلم گفته شده. + حکایت شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 1:5 توسط عبد الله فضلي |
+ حکایت شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 23:53 توسط عبد الله فضلي |
يك بار دگر كاش امان مي دادي بر گُر ده ي اين پير توان مي دادي يك بار دگر كاش تو با اس ام اس ! اين گوشي كهنه را تكان مي دادي پيش از تو چه كاره بوده ام ، يادم نيست! شايد كه ستاره بوده ام ، يادم نيست ....... كه بود نام من يا كه تويي؟ يك، يا كه دو پاره بوده ام ، يادم نيست! افسوس نظر بازی ما بازی بود پرواز نبود٬ بلند پروازی بود فتوی همان که بر جفا حکمت داد دنباله ی حکم شُرحِ قاضی بود + حکایت شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 19:28 توسط عبد الله فضلي |
ديروز( ۱۵ بهمن) به عنوان برگزيده ي شعر ولايت( موضوع غدير) با چند تن از دوستان دعوت شده بوديم شيراز . مراسم در تالار سعدي مجتمع فرهنگيان شيراز بود. پذيرش كه شديم كاغذي كه بر نامه ي همايش رو نوشته بود به علاوه ي بسته ي پذيرايي به دستمون دادند طبق برنامه بين ساعت 10 تا 12 نوبت شعر خواني من بود نظم مراسم يه جز زمان شروع آن خوب بود مراسم طبق معمول با يك ساعت تاخير شروع شد . ابتدا تلاوت قران يعد سرود ميهن و سپس كلام رهبر كه اينها همه توسط كلبپ بخش شد . سپس نويت رييس سازمان بود كه حدود 20 دقيقه از فرهنگ و رسالت شاعر و ... گفت وبعد نوبت شاعر ها كه رسيد احد ده بزرگي شاعر فرهنگي معروف شيراز مثنوي زيباييي در رثاي حضرت سجاد (ع) گفت و سپس يكي يكي شاعران فرهنگي و دانش آموز براي شعر خواني آمدند. تنوع سني شاعران جالب بود از دانش آْموز راهنمايي تا معلم نزديك دوران باز نشستگي داشتيم . نكته ي جالب در مورد شعرها اين بود كه اكثر اونا رباعي بود. طهمورث اسكندري همكار شاعر مون كه نيروي اينجاست و امسال به اوز منتقل شده اشت هم با جند تا از همكاراش اومده بود. علاقه مند به شعر هر جا كه ياشه خودشو مي رسونه . او هم 12 رباعي جالب خوند و خواست كه سلامشو به مردم علامرودشت برسونم. معاون پرورشي سازمان هم خيلي كوتاه با خوشرويي خير مقدم گفت. دو تا كليپ هم از شعر خواني مرحوم آقاسي بخش شد . مراسم با نيم ساعت تاخير تمام شد . بيش از 300 شعر به همايش ارسال شده بود كه حدودا 40 برگزيده داشت . طبق معمول داوري ها رضايت بخش نبود و عيب و ايراد اتي داشت. شعر كه خوانديم. هديه اي گرفتيم و ناهاري و( مرغ ) و پيش به سوي وطن. اين هم چند تا از رباعي هايي كه اونجا خوندم . خوشحال مي شم در باره آن نظر بدين: امام رضا/ع/ : غدير در بين اهالي آسمان مشهورتر از اهل زمين است: با قطعه اي از خاك دلم جور تر است آنجا كه زمين از آسمان دورتر است ديدم كه يكي از عرشيان گفت : غدیر اينجا به ميان عرش مشهور تر است بگذاشت كنار خود سبو را خورشيد آرام گرفت دست او را خورشيد نوشيد به امر آسمان، مستي كرد آورد به لب راز مگو را خورشيد در گوش دلم بانگ نفير است بيا آوازه ي عشق چشمگير است بيا بی ماه رخت مجلس ما کامل نیست موعود زمین عید غدیر است بیا + حکایت شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 16:4 توسط عبد الله فضلي |
مردم برده ي دنيايند و دين نباتي است روي زبانشان. تا مزه اي از آن مي آيد نگهش مي دارند و تا بناي آزمايش مي شود دينداران اندك مي شوند......
امام حسين (ع)/ لهوف + حکایت شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 14:13 توسط عبد الله فضلي |
: قد قامت عشق از قيامت برخاست صد حي علي ز هر مقامت برخاست تكبير سلام سرخ تو اول بار از حنجر حج ناتمامت برخاست + حکایت شده در پنجشنبه بیستم دی 1386 20:4 توسط عبد الله فضلي |
پنجشنبه دوم محرم سال ۶۱ هجری: پرسید نام این زمین چیست ؟ عرض کردند : کربلا. پس از اسب پایین آمد و آنگاه گریست و فرمود: کرب ُ و بلا. پیاده شوید.این مکان جایگاه فرود بار واثاثیه ماست اینجا محل خوابیدن شتران ما و محل ریختن خون ماست سوگند به خدا در اینجا حریم حرمت ما را می شکنند. اینجا محل قبور ماست و در همین جا قبور ما زیارت خواهد شد که جدم رسول خدا من را چنین حدیث کرده است...... ( الملهوف ص ۳۵) و اینچنین محرم قلب تاریخ شد. + حکایت شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 19:53 توسط عبد الله فضلي |
ای دوست! نبودنت که طولانی شد حال دل من چنانکه می دانی شد من هیچ! که بغض آسمان هم ترکید برقی زد و رعدی زد و بارانی شد + حکایت شده در شنبه پانزدهم دی 1386 18:37 توسط عبد الله فضلي |
اي ساقه ي سر به زير، باران آمد هرچند كمي است دير، باران آمد اي ريشه ي زير خاكها، مي شنوي ؟ لبخند بزن ، نمير ، باران آمد
+ حکایت شده در جمعه چهاردهم دی 1386 8:21 توسط عبد الله فضلي |
غزل زير چندي پيش در حضور استاد بهراميان و استاد زبردست و جمعي از شاعران در كارگاه شعري كه به همت اداره ارشاد و دانشگاه آزاد اسلامي لامرد برگزار شد خوانده شد و دكتر بهراميان با بيان اينكه غزل معاصر نسبت به موضوع جنگ نگاه تازه تري دارد بنظر رسيد شعر را از نظر محتوايي نپسنديدند و نظرشان درباره ي اين غزل من اين بود كه:(( زيباست ولي زبده گويي ديده نمي شود)). ضمن تشكر از لطف ايشان اين شعر را در وبلاگ مي گذارم و به شهداي بخش علامرودشت تقديم مي كنم: از كاروان چه ماند جز آتشي به منزل...... دير رسيده ايم دير، پرنده پر كشيده است جداشدست از زمين، به آسمان پريده است چه مي توان نصيب برد ز قصه اي كه چشم من نديده و دلم خوش است كه گوش من شنيده است حكايتم ، حكايت مدام آن مسافري است كه از عبور كاروان به آتشي رسيده است چه فايده زقصه ي فشنگ و پوكه و تفنگ بگو حكايت كسي كه ماشه را كشيده است حماسه ها گذشته اند ،حماسه ساز رفته است و تازه مرد شعر من ز خواب خود پريده است هميشه قصه گفته اي ز راست قامتان شهر هميشه پشت شهر ها زقصه ها خميده است غزل نگو ، تمام كن غزل علاج درد نيست براي آنكه عشق را ـ كه جنگ را ـ نديده است + حکایت شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 14:52 توسط عبد الله فضلي |
|